العبد

العبد
پیام های کوتاه
  • ۵ آذر ۹۶ , ۱۰:۰۸
    یار
  • ۲۴ ارديبهشت ۹۵ , ۱۰:۵۹
    زندگی
  • ۱۴ ارديبهشت ۹۵ , ۰۰:۴۰
    شهادت
طبقه بندی موضوعی العبد
آخرین مطالب العبد
۱۰
آذر
چشمی به راه آمدنت #جا گذاشتم
از روی عمد پنجره را #وا گذاشتم
در کوچه ای که هر شب از آن می کنی عبور
آیینه ای به شوق #تماشا گذاشتم
تو.روی خاطرات اگر چشم بسته ای
من. روی حرفهای دلم #پا گذاشتم
با اینکه غیر درد وفراق وجنون نبود
بیهوده نام عشق بر #آنها گذاشتم
طی شد جوانی ام همه با حسرت وصال
پا جای پای رنج #زلیخا گذاشتم
#میثاق.م
#شهریور ماه
  • میثاق مشکوری
۰۶
آذر
آهسته تر خرام درین #دشت ای صبا
ما بذر #لاله کاشته ایم این #حدود را
#قادر طهماسبی (فرید)
  • میثاق مشکوری
۰۵
آذر
با تلخى روزگار می مانم و بس
با این شبِ بى قرار می مانم و بس
یاران همه رفته اند.. من هم دیگر
با جور و جفای یار می مانم و بس
#مردادماه
#میثاق.م
  • میثاق مشکوری

نشود فاش کسی آنچه میان من توست 

تا اشارات نظر نامه رسان من توست 

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم 

پاسخم ده به نگاهی که زبان من توست 

سال ها گذشت و کس مرده ره عشق نشد

حالیا چشم جهانی نگران من و توست 

                                                هوشنگ ابتهاج

  • میثاق مشکوری
۰۱
آذر
#غزلی#جدید
به استقبال #محرم96

۱. *مادرم! سینه ی "اسرار"؛... دگر بار بخوان*
*داستان غم کرار، دگر بار بخوان*

۲. *تیغ شمشیر دوسر بود و یلی بود ولی*
*قصه را همچو دگربار، دگر بار بخوان*

۳. *قصه ی درد دل ماه به چاهی که شنید*
*ناله ی گرم سپهدار، دگر بار بخوان*

۴. *یا نه ..این بار تو از غربتِ سردار جوان*
*تک و تنها و گرفتار، دگر بار بخوان*

۵. *آن جگر گوشه که خون جگرش ریخت به تشت*
*قدری از خون دل زار، دگربار بخوان*

۶. *یا نه این بار ز مانند تو تنها مانده*
*دخترت، خواهر دلدار، دگربار بخوان*

۷. *آنکه با آن دل دریا، دل #صحرا زد و رفت*
*قصه ی دختر غمبار، دگر بار بخوان*

۸. *قصه ی شوق غریبانه ی هفتاد و دو #تن*
*مرغِ سر کنده ى بیدار، دگر بار بخوان*

۹. *سرِ سردارْ سَرِ نیزه تو را می خوانَد*
*مادرم سوره ی "ایثار" دگر بار بخوان*

#میثاق.م
#شهریور
@yaghma_1396
  • میثاق مشکوری

دیروز 

اهواز نفس گیر بود

 و این مصرع  از فااضل

" ساخته از خاک کویرم که بمیرم"

  • میثاق مشکوری

 به کانال 

یغما 

بپیوندید 

 شعر هه یمان 

@yaghma_1396

  • میثاق مشکوری
دلم کمی باران می‌خواهد و کمی قد زدن، کمی خلوت کردن با خود در لحظه‌های دلتنگی و رفتن. دلم می‌خواهد همین حالا قدم‌هایم مسیرشان را به سوی تو کج کنند. به سوی خانه تو که انگار همه خیابان‌های این شهر به همان خانه می‌رسد؛ به همان خانه‌ای که در لحظه‌های دلتنگی انگار همه جاده‌ها به تو ختم می‌شوند.
آخرین دیدار ما همین هفته قبل بود اما انگار سالی گذشته است. همین است دیگر، بعضی وقت‌ها انگار روزها کش می‌آیند. انگار دیرتر از حد معمول می‌گذرند و آن وقت من خیال می‌کنم سال‌هاست به آن خانه با صفا نیامده‌ام. احساس می‌کنم خیلی وقت است برایت درد دل نکرده‌ام. احساس می‌کنم خیلی وقت است یک دل سیر روبروی ضریحت ننشسته‌ام و حرف نزده‌ام.
دلم باران می‌خواهد و کمی قدم زدن در این زمستانی که با این همه بی‌بارانی و بی‌برفی‌اش ربطی به زمستان ندارد. دلم می‌خواهد درست نزدیک حرمت که رسیدم باران بگیرد؛ آن قدر که احساس کنم ابرهای آن بالا سوراخ شده‌اند و با خودم فکر کنم الان است که شهر را آب بردارد و آن وقت از این فکر خودم خنده‌ام بگیرد.
دلم باران می‌خواهد و تماشای دوباره گنبدت را در تمام شیشه‌ها و آیینه‌ها، در بارانی که راه شهرمان را گم کرده است. 
  • میثاق مشکوری

گمان نکنید
حرفی برای نوشتن نبود بود
ولی خاکی بود!
اینجا همه چیز و همه کس
خاکی اند خاکی
رابطه ها
عشق ها
سیاست
و خصوصا سیاست!


  • میثاق مشکوری

اربعین

زیارت جماعت

حسین است

نه فرادی


  • میثاق مشکوری